تبلیغات
«تـــــكــســوار حـــــجــــــاز» - خشم فاطمه سلام الله علیها
دفعتاً خبر آمد كه فدك از دست رفت و این برای شما بانوی من كه تازه داغ غصب خلافت دیده بودید، كم غمی نبود.
كارگزاران شما هراسان آمدند و گفتند:
ــ خلیفه ما را از فدك بیرون كرد و افراد خود را در آنجا گماشت.
شما در بستر بیماری بودید. رنگ رویتان زرد بود و دستهایتان هنوز می‌لرزید، فروغ نگاهتان رفته بود و دور چشمانتان به كبودی نشسته بود.
از هماندم كه عمر در را بر پهلوی شما شكست و جان كودك همراهتان را گرفت و شما فریاد زدید:
ــ فضه مرا دریاب!
من فهمیدم كه كار تمام است و شده است آنچه نباید بشود. شما مضطر و مضطرب از بستر بیماری جهیدید و گفتید:
ــ چرا؟!!
و شنیدید:
ــ فدك را هم غصب كردند، به نفع حكومت غصبی.
ــ چرا؟!
...........
این چرا دیگر جوابی نداشت، نه فقط كارگزاران شما كه خود خلیفه هم برای این چرا پاسخی نداشت.
من كه كنیزی‌ام ـ به افتخار ـ در خانة شما، می‌دانم كه:
«
فدك قریه‌ای است در اطراف مدینه، از مدینه تا آنجا دو ـ سه روز راه است. این باغ از ابتدا دست یهود بوده است تا سال هفتم هجرت. در این سال كه اسلام، نضج و قدرتی فوق‌العاده می‌گیرد، یهود، بیم زده، از در مصالحه در می‌آیند. و این باغ را به شخص پیامبر هدیه می‌كند تا در امان بمانند.
پیامبر آن را می‌پذیرد و باغ در دست پیامبر می‌ماند تا آیه «واتِ ذَالْقُرْبی حَقَّهُ»... نازل می‌شود و پیامبر به دستور صریح خداوند، فدك را به شما می‌بخشد
این، واقعیتی نیست كه كسی بتواند آن را انكار كند. اگر پدرتان رسول خدا هم پیش از ارتحال، همة مسلمانان را جمع می‌كرد و سؤال می‌فرمود: فدك از آن كیست؟ همه بی‌تأمل می‌گفتند:
ــ فاطمه.
اینكه حالا چرا همه خفقان گرفته‌اند و دم برنمی‌آورند، من نمی‌دانم. حداقل باید همان فقرا و مساكینی كه از این باغ به دست شما روزی می‌خوردند و حالا نمی‌خورند صدایشان دربیاید، اما انگار ایمان مردم هم با پیامبر، رخت بربست و جای آن را رعب و وحشت و حب دنیا گرفت.
شما برخاستید، با همان حال نزار و تن بیمار.
پس از وفات پدر بزرگوارتان، هر روز چروك تازه‌ای بر پیشانی مباركتان می‌نشست، اما از این حادثه، آنچنان برآشفتید كه من مبهوت شدم.
مرا ببخشید بانوی عالمیان! با خودم فكر كردم كه این فدك مگر چیست كه غصب آن زهرای مرضیه را اینگونه برمی‌آشوبد؟
فدك ملك با ارزش و پردرآمدی است. درست، اما برای فاطمة بریده از دنیا و پیوسته به عقبی كه مال دنیا، ارزش نیست، تازه، از فدك هم كه خود هیچگاه بهره نمی‌بردید.
فدك در تملك شما بود و فقر از سر و روی این خانه می‌بارید. فدك از آن شما بود و نان جویی هم سفرة شما را زینت نمی‌داد. فدك ملك شخص شما بود و روزها و روزها دودی از مطبخ این خانه بلند نمی‌شد. شوی شما علی، جان عالمی بفداش، هزاران هزار درهم را در ساعتی بین فقرا تقسیم می‌كرد، دستهایش را می‌تكاند و گرسنگی‌اش را به خانه می‌آورد.
پس چه رازی بود در این ماجرا كه شما را چون اسپندی از بستر بیماری خیزاند و به سوی ابوبكر كشاند؟ من این راز را دریافتم. اما چه فرقی می‌كند كه فضة خادمه‌ای این راز را دریافته باشد یا نیافته باشد. كاش مردم این راز را می‌فهمیدند، ایمانشان را طوفان حادثه برده بود، عقلشان چه شده بود؟
فدك برای شما باغ و ملك نبود، روی دیگر سكة خلافت بود.
و شما به همان محكمی كه در مقابل غصب خلافت ایستادید، در مقابل غصب فدك مقاومت كردید، شما در ماجرای غصب فدك درست مثل غصب خلافت، انحراف از اصل اسلام و پیام پیامبر را می‌دیدید.
فدك یعنی خلافت و خلافت یعنی فدك، فدك بُعد اقتصادی خلافت است و خلافت بعد سیاسی فدك و خلافت و فدك یعنی اسلام، یعنی پیامبر، یعنی سنت نبوی.
وقتی جنازة پیامبر بر زمین است، می‌توان حكم او را در خاك كرد، وقتی هنوز رطوبت قبر پیامبر خشك نشده، می‌توان كلام او را لگدمال كرد، هر اتفاق و انحراف دیگری بعید نیست.
و اسلام بعد از چهار روز پوستین وارونه می‌شود بر تن خلق الله كه جز تمسخر برنمی‌انگیزد.
و این بود آنچه جگر شما را می‌سوزاند و بر جان شما ـ سرور زنان عالم ـ آتش می‌افكند.
غضبناك و خشم‌آلود به ابوبكر فرمودید:
ــ فدك از آن من است، می‌دانی كه پدرم به امر خدا آن را به من بخشیده است، چرا آن را غصب كردی؟
ابوبكر گفت:
ــ بر این مدعایت شاهد بیاور.
به شما، به مخاطب آیه « إِنَّما یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَكُمْ تَطْهِیراً».
گفت: شاهد بیاور. به كسی كه كلامش حجت است گفت كه شاهد بیاور.
یعنی، زبانم لال، پناه بر خدا، صدیقة كبری، راستگوترین زن عالم دروغ می‌گوید،
یعنی آنكه رسول الله درباره‌اش فرمود:
ــ «اِنَّ اللهَ عَزَّوَجَّلَ فَطَمَ ابْنَتی فاطِمَةَ و وَلَدَها وَ مَنْ اَحَبَّهُمْ مِنَ النّارِ فَلِذلِكَ سُمّیَتْ فاطِمَه».
خداوند عزوجل دخترم فاطمه را و فرزندان و دوستدارانش را از آتش جهنم مصون داشت و بدین سبب، فاطمه، فاطمه نامیده شد، صحت سخنش با گواه، اثبات می‌شود؟!
یعنی آنكه به تصریح پیامبر، خشم خدا در گروی خشم اوست و رضای خدا، در گروی رضای او، باید كلامش بواسطة كسی دیگر تأیید شود؟!
بانوی من! جسارت حد و مرز نمی‌شناسد، بخصوص در وادی جهالت.
ولی شما پذیرفتید، شما عصاره صبرید، شما اسوه استقامتید. فرمودید:
ــ باشد، شاهد می‌آورم.
و علی را كه گواه خلقت بود، به شهادت بردید.
ــ كافی نیست، یك نفر برای شهادت كافی نیست.
عجب! پس وا اسلاماه! وامحمداه! ... خلیفه نشنیده است این كلام پیامبر را كه:
اَلْحَقُّ مَعَ عَلی وَ عَلیٌّ مَعَ الْحَقْ، یَدُورُ مَعَهُ حَیْثُما دَار.
همیشه حق با علی است و علی با حق است. حق به دور علی می‌گردد، حق دنباله‌روی علی است، هرجا علی باشد حق حضور می‌یابد.
این كلام به آیة قرآن می‌ماند، نص صریح كلام پیامبر است. پیامبر آنقدر این كلام را در زمان حیات خویش تكرار كرده است كه هیچكس ناشنیده نماند.
و این یعنی كلام علی حكم است. عین عدالت است و اطاعت می‌طلبد.
خلیفه در محضر آب، دنبال خاك برای تیمم می‌گشت. چه طهارتی! چه تیممی! چه نمازی!
جانتان از درد در شرف احتراق بود اما صبوری كردید وشاهدی دیگر بردید.
ام ایمن شاهد دیگر شما به خلیفه گفت:
ــ شهادت نمی‌دهم مگر اینكه اعترافی از تو بگیرم.
ــ چه اعترافی؟
ــ كلام مشهور پیامبر در مورد من چیست؟ خودت این را از زبان رسول نشنیدی كه فرمود «ام ایمن از زنان بهشتی است؟»
ــ راستش چرا، شنیدم. همه شنیدند.
ــ من زنی از زنان بهشت، شهادت می‌دهم كه پس از نزول آیه « وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ ...» پیامبر، فدك را به امر خدا به فاطمه بخشید.
خلیفه خلع سلاح شد:
ــ باشد، فدك از آن تو.
ــ بنویس!
ــ نیاز به...
ــ بنویس!
و خلیفه نوشت كه فدك از آن زهراست.
تمام؟ نه، عمر وارد شد:
ــ چه كردی ابوبكر؟
ــ هیچ، فدك از آن فاطمه بود، گرفته بودم شاهد آورد، پس دادم. عمر نوشته را از شما گرفت، بر آن آب دهان انداخت و آن را پاره كرد. بند دل ما را. كاش من درون سینه‌تان بودم و به جای آن جگر نازنینتان می‌سوختم. كاش شما دختر پیامبر نمی‌بودید، كاش فاطمه نمی‌بودید، كاش اینقدر خوب نمی‌بودید، كاش اینقدر عزیز نمی‌بودید كه دل ما اینقدر آتش نمی‌گرفت.
اشك در چشمان شما نشست ولی سكوت كردید. هیهات از این سكوت و صبوری!
امیر مؤمنان علی، آهی از سر درد كشید و گفت:
ــ چرا چنین می‌كنید؟
گفته شد:
ــ شهود كم‌اند، باید بیشتر شاهد بیاورید.
امام علی رو به ابوبكر كرد و فرمود:
ــ اگر مالی در دست كسی باشد و من ادعا كنم كه آن مال از من است، تو از كدامیك شاهد طلب می‌كنی؟ از آن كه مال در دست اوست و ذوالید است یا من كه ادعا می‌كنم.
ابوبكر گفت: حكم اسلام این است كه باید از مدعی، شاهد طلب كرد نه از آنكه مال در دست اوست.
علی فرمود:
ــ پس چرا از فاطمه شاهد می‌خواهی در حالیكه فدك در تملك و تصرف او بوده است.
ابوبكر در مقابل این برهان روشن از پای درآمد و سكوت كرد ولی عمر با جسارت جواب داد:
ــ علی! رها كن این حرف‌ها را، فدك را پس نمی‌دهیم.
علی، كوه استوار حلم فرمود:
ــ اِنّا للهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعُون ... وَ سَیَعْلَمُ الَّذین ظَلَمُوا اَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُون.
به یقین آنها هم می‌دانستند كه علی برای حفظ اصل اسلام، مأمور به سكوت است وگرنه هیچگاه تا بدین پایه جرأت جسارت نداشتند.
بانوی من! وقتی به خانه بازگشتید، گریه امانتان را ربود، آنچنانكه صدای ضجه‌تان فضای خانه را پر كرد. پدرتان را صدا می‌زدید و از حاكمیت جور، شكوه می‌كردید.
ناگهان تصمیم غریبی گرفتید. اعلام كردید كه به مسجد می‌روید و سخنرانی می‌كنید. آخرین حربه‌ای كه در دست مظلوم می‌ماند، اظهار مظلومیت است و افشاگری.
باشد تا حجت بر همگان تمام شود. آنها كه خود را به خواب زده‌اند، بیدار نمی‌شوند، اما شاید آنها كه به خواب برده شده‌اند تكانی بخورند. هر چند وقتی كه خورشید ولایت، محبوس خانه شده است، شب جاودانه است و خواب، مستمر.
اما وَما عَلَی الرَّسُولِ اِلاّ الْبَلاغ.
خبر مثل رعد در فضای مدینه پیچید و شهر را لرزاند...........

تاریخ : شنبه 19 فروردین 1391 | 07:14 ق.ظ | نویسنده : بی نام | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.