تبلیغات
«تـــــكــســوار حـــــجــــــاز» - سرور زنان عالم
این پای را بگو از ارتعاش بایستد، این دست را بگو كه دست بدارد از این لرزش مدام، این قلب را بگو كه نلرزد، این بغض را بگو كه نشكند و اشك از ناودان چشم نریزد.
این دل بی‌تاب را بگو كه فاطمه هست، نمرده است.
ای جلوة خدا! ای یادگار رسول! زیستن، بی‌توجه سخت است.
ماندن، بی‌تو چه دشوار.
این مرگ، مرگ تو نیست. مرگ عالم است. حیات بی‌تو، حیات نیست.
این مرگ نقطة ختمی است بر كتاب جهان.
زمین با چه دلی ترا در خویش می‌گیرد و متلاشی نمی‌شود؟
آسمان با چه چشمی به رفتن تو می‌نگرد كه از هم نمی‌پاشد و فرو نمی‌ریزد؟
خدا اگر نبود من چه می‌كردم با این مصیبت عظمی؟
اِنّاِلله و انّا اِلیْه راجِعُون.
.....

فاطمه جان! عزیز خدا! دُردانة رسول! چه بزرگ است فتنه‌های جهان و چه عظیم است ابتلاهای خدای منّان.
پس از ارتحال پیامبر، خدا می‌داند كه دل من، تنها گرم تو بود. در آن وانفسای بعد از وفات نبی كه همه مرتد شدند جز چند تن، چشمة زلال اسلام محض از خانة تو می‌جوشید.
در آن طوفانها كه كشتی اسلام را دستخوش امواج جاهلیت می‌كرد، تنها لنگر متین و استوار، لنگر رضای تو بود.
در آن گردبادهای سهمگین پس از وفات پیامبر كه حق در زیر پای مردم، كعبه در پشتشان، پیامبر در زوایای غفلت زده و زنگار گرفته دلهایشان و شیطان در عقل و چشم و گوششان جای می‌گرفت، جادة منتهی به خانة تو، تنها طریق هدایت بود، كه بی‌رهرو مانده بود.
در آن ابتدای میعاد مستمر موسای اسلام، كه سامری بر منبر هدایت نبوی و ولایت علوی تكیه می‌زد، تنها تجلی انوار ربوبی بر درختان خانة تو بود.
رضای تو اسلام بود و خشم تو كفر.[1]
هیهات. هیهات. اگر رود خروشان اسلام در مسیر اصلی خویش، یعنی جرگة رضای تو و نه شوره‌زار غضب خداوند جریان می‌یافت، مدت اقامت تو در دنیای پس از رسول، اینسان قلیل و ناچیز نمی‌گشت.
آنچه تو، همسر جوان مرا شكست، شكست نور بود پس از وفات پیامبر و آنچه تو، مادر مهربان كودكان مرا به بستر ارتحال كشانید خون دل بود.
اهل زمین و آسمان گواهند كه تو پس از پیامبر، هیچ نخوردی، جز خون دل.
زهرای من! این تازه ابتدای مصیبت ماست.
این من كه سر تو را بر دامن گرفته‌ام، پس از تو، جز بر بالش غم، سر نخواهم گذاشت و جز نخل‌های كوفه همراز نخواهم یافت.
این حسن كه سر بر سینة تو نهاده است و گریه جگر سوزش امان مرا بریده است روزی خون دل عمر خویش را بواسطة زهر خیانت بر طشت غربت خواهد ریخت. این حسین كه ضجه‌هایش دل ملائكة الله را می‌لرزاند و بعید نیست كه هم الان قالب تهی كند و جان نازك خویش را به جان تو پیوند زند روزی بجای لبیك، چكاچك شمشیر خواهد شنید و بجای متابعت، خنجر و نیزه و تیر خواهد دید.
این زینب كه هم اكنون بر پای تو افتاده است و هر لحظه چون شمع، كوچك و كوچك‌تر می‌شود، مگر نمی‌داند كه باید پروانه‌وش به پای چند شمع بسوزد و دم برنیاورد؟
تو را به خدای فاطمه سوگند كه برخیز و به ام‌كلثوم بگو كه اگر جان مرا می‌خواهد لحظه‌ای از گریستن دست بردارد كه من نمی‌دانم غم تو جانسوزتر است یا گریة‌ ام‌كلثوم؟ و نمی‌دانم دختركی كه در یك مصیبت فاطمی اینچنین بیتاب است با آن مصیبت‌های عاشورایی چه می‌كند؟
این نوگلان كه اكنون اینچنین جامه می‌درند جز چند روز از فصل خزان عمر تو را در نیافته‌اند.
عمری كه تمامت آن جز یك فصل ـ فصل خزان ـ نبوده است.
تو پیش از آنكه به خانة من درآیی مادر پدر بوده‌ای و از آن پس شریك همه دردهای من.
و مادری در شرایطی كه طفل اسلام، آماج تیرهای جهل و شرك و كفر می‌شود یعنی سپر شدن و دشنه‌های كینه و تیرهای جهل و شمشیرهای شرك را به جان خریدن.
به مدینه كه درآمدیم طفل اسلام از آب و گل درآمده بود، اگر چه به بهای شعب ابی‌طالب، به بهای خون دلهای تو، به بهای دندان پیامبر، به بهای زخمها و شهدای مكرّر.
و این آرامش مدنی، پس از آن طوفان سهمگین مكی، به من مجالی می‌بخشید تا تو را؛ برترین دختر عالم را، از پدرت رسول خدا، خواستگاری كنم.
و این كار برای كسی كه معلم مدرسه حجب و حیاست در ارتباط با كسی كه نه پسر عمو كه برادر او بوده است و پدر تنهایی‌های او و معلم و مربی او و مقتدا و پیامبر او بسیار مشكل بود.
اما كدام گره است كه با انگشتان خلق محمدی گشوده نمی‌شود؟ كدام غنچه است كه با لبهای مبارك محمدی وا نمی‌شود؟
دست كه بر كوبة در بردم همة وجودم از حجب و حیا به عرق نشست. ام‌سلمه كه در را گشود شاید چهرة مرا آشفتة آتش آزرم دیده باشد.
پیش از آنكه ام سلمه جویای كوبندة در شود، صدای گرم پیامبر بر گوش جانم نشست كه فرمود:
ــ در را برایش باز كن ام‌سلمه. و بگو كه داخل شود. او مردی است كه خدا و رسول توأماً بدو عشق می‌ورزند. او عاشق و معشوق خدا و پیامبر است. بازكن در را برای او.
ام‌سلمه سؤال كرد:
ــ پدر و مادرم به فدایت، تو هنوز ندیده‌ای كه كیست پشت در و اینگونه از او تمجید می‌كنی؟
پیامبر فرمود:
ــ دستِ كم مگیر آن كس را كه اكنون پشت این در ایستاده است.
او برادر من است و پسرعموی من و محبوب‌ترین خلایق در نزد من.
آن سخنان عطوفت آمیز و آن كلمات مهر انگیز، قاعدتاً می‌بایست از شرم و حیای من بكاهد و مرا در سخن گفتن با پیامبر، آسوده‌تر كند. اما چنین نكرد، هر چه من بیشتر محبت رسول را نسبت به خویش دریافتم بیشتر حیا كردم در بیان آنچه از او می‌خواستم.
سلام كردم و به امر پیامبر زانو به زانوی او نشستم. سرم را از سر حیا به زیر انداختم و نگاهم را از شرم بر زمین زیر پای پیامبر دوختم.
آن دانای ماضی و مستقبل به یقین می‌دانست كه من به چه نیت و حاجتی امروز به خانة او درآمده‌ام، اما پرسید:
انگار با كوله‌بار حاجتی آمده‌ای. كوله‌بار تقاضای خویش را بر زمین اجابت من بگذار كه هر حاجت تو در نزد من بی‌چون و چرا برآورده است.
چه می‌گفتم؟
گفتم:
ــ «پدر و مادرم به فدایت، نیاز به گفتن نیست كه تو نه پسر عمو كه پدر و مربی و مقتدای من بوده‌ای، مرا از عمویت و پدرم ابوطالب و مادرم فاطمه بنت اسد، در آن حال كه كودك بودم و نارس گرفتی، به غذای خویش تغذیه‌ام كردی، به ادب خویش مؤدبم ساختی و از پدر و مادرم بر من دلسوزتر و مهربانتر بودی. خدا مرا به تو و با دستهای تو هدایت كرد و از گمراهی و شركی كه خویشان من بر آن بودند رهایی بخشید.
و به خدا سوگند كه تو یا رسول الله پشت و پناه ذخیرة من در دنیا و آخرت بوده و هستی.
دوست دارم كه خدا بیش از این مرا به حضور تو پشتگرمی ببخشد.
مرا نیاز به كاشانه و همسری است كه سكینه و آرامش را برایم به ارمغان بیاورد
و از شدت حجب، سر را بیشتر در خویش فرو بردم و آهسته ادامه دادم:
ــ من امروز به خواستگاری دختر گرانقدرت فاطمه آمده‌ام. میان این خواهش و اجابت چقدر فاصله است؟
چهرة پیامبر باز و بازتر شد و تبسمی شیرین بر لبان او نشست و این كلمات دوست داشتنی از میان لبهای مبارك او تراوش كرد:
ــ بشارت باد بر تو ای ابوالحسن كه پیش پای تو جبرئیل بر من فرود آمد و پیام آورد كه پیوند تو و فاطمه را خداوند جَلَّ وَعَلا، در آسمانها منعقد كرده است ...
آنگاه از آمدن صرصائیل گفت و خطبه خواندن راهیل بر منبر عرش و ... رازهای بسیار دیگر و سپس با خنده‌ای ملیح فرمود:
ــ خوب، چیزی هم با خود داری برای تشكیل زندگی؟
گفتم:
ــ پدر و مادرم به فدایت، هیچ چیز من بر تو پوشیده نیست، مرا شمشیری است و زره و شتری و غیر از اینها از مال دنیا هیچ ندارم.
پدرت فرمود:
ــ شمشیر، عصای دست توست، تو به داشتنش ناگزیری، كه در راه خدا جهاد می‌كنی و دشمنان خدا را با آن به دیار عدم می‌فرستی. شتر هم ابزار كار توست، با آن نخلستان‌های خود و اهلت را آبیاری می‌كنی و بدان بار سفر می‌كشی. همان زره را كابین فاطمه قرار بده، من به همان راضیم، اما تو، تو از من خشنود هستی؟
عجب سؤالی!
گفتم: بله، پدر و مادرم به فدایت، تو مرا غرق در بشارت و سرور كردی. تو همیشه فرخنده فال ومبارك بال و كمال‌مند بوده‌ای، سلام خدا بر تو.
پیامبر فرمود:
ــ بانی این پیوند آسمانی به گفتة امین الملائكه، خداوند ـ جل و علاست ـ و ما فقط مجری این عقد بر روی زمینیم، برو به سمت مسجد و مردم را در این شادی آسمانی سهیم كن. من نیز به دنبال تو خواهم آمد و عقد را در پیش چشم خلایق جاری خواهم ساخت تا چشم تو بدان روشن شود و چشم دوست‌داران تو در دنیا و آخرت بدان روشنی گیرد.
تو بهتر می‌دانی كه میان تو و پیامبر در این‌باره چه گذشت، اما من با شعفی بی‌نظیر از خانه درآمدم و روانه مسجد شدم. شادی‌ام آنچنان بود كه اصحاب را به شگفتی وا می‌داشت. در پاسخ سؤالشان از اینهمه شادی فقط می‌گفتم:
ــ خدا و پیامبر، مرا برای فاطمه برگزیده‌اند. پیامبر ماجرا را به شما خواهد فرمود.
وقتی پیامبر به مسجد درآمد، بلال را فرا خواند و به او فرمود:
ــ مهاجرین و انصار را بگو كه جمع شوند.
وقتی همگان گرد آمدند، پیامبر بر فراز منبر رفت و فرمود:
ــ‌ «حمد و سپاس خاص خداوندی است كه به نعمتش ستایش می‌شود و به قدرتش پرستش.
در حاكمیتش اطاعت شونده است و در عقوبتش وحشت‌انگیز.
آنچه نزد اوست مطلوبست و فرمان او در زمین و آسمان نافذ.

او كسی است كه خلایق را به قدرت خویش آفرید و به احكام خویش متمایز ساخت و به دین خویش عزتشان بخشید و به واسطه پیامبر خود محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلم ـ گرامی‌شان داشت.
سپس خداوند تبارك و تعالی ازدواج را پیوندی دیگر قرار داد و فرمانی واجب.
به واسطه ازدواج، خویشاوندی را محكم، و خلایق را بدان ملزم ساخت.
فرمود خداوند مبارك نام و عالی مقام:
و اوست كه از آب، بشری آفرید، سپس برای او تبار و پیوندی قرار داد، كه پروردگار تو قادری بی‌همتاست.
ای خلایق! پیام هم اكنونِ جبرئیل این بود كه خدای من ـ عزوجل‌ ـ ملائكه را در بیت المعمور گرد آورد و همه را گواه گرفت كه خدمتكار و امة خود و دخت پیامبرش فاطمه را به بندة خود علی بن ابیطالب تزویج فرمود.
و مرا فرمان داد كه ازدواج این دو را در زمین برپا سازم.
شما را بدین امر گواه می‌گیرم».
سپس نشست و به من فرمود:
علی جان برخیز و خطبه‌ات را بخوان.
من برخاستم و در محضر خدا و پیشگاه رسول و ملاء خلایق، خطبه خواندم.
وقتی از فراز منبر فرود آمدم، پدرت را شادمان‌تر از همیشه یافتم.
پدرت فرمود: علی جان! آن زره را بفروش تا هر چه زودتر تو و فاطمه را سر و سامان و سرانجام دهیم. این را بارها شنیده‌ای كه من رفتم و زره را به یكی از اصحاب فروختم. آن صحابی وقتی دریافت كه من به چه نیت زره را در معرض فروش نهاده‌ام، پول و زره، هر دو را به اصرار به من داد و گفت:
ــ تو اكنون بدین هر دو نیازمندتری تا من. این زره هدیه من برای ازدواج تو.



تاریخ : شنبه 19 فروردین 1391 | 07:04 ق.ظ | نویسنده : بی نام | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.