تبلیغات
«تـــــكــســوار حـــــجــــــاز» - سرور زنان عالم2
ــ تو اكنون بدین هر دو نیازمندتری تا من. این زره هدیه من برای ازدواج تو.
وقتی ماجرا را با پدرت گفتم برایش دعا كرد، پول را به تنی چند از اصحاب داد و گفت:
ــ این را ببرید و آنچه یك زندگی بدان آغاز می‌شود تهیه كنید و بیاورید.
پول، شصت و سه درهم بود، یك پیراهن سفید، یك مقنعه، یك حوله، یك تختخواب، دو تشك، چهار بالش، یك قطعه حصیر، یك آسیای دستی، یك كاسة مسی، یك مشك آب، یك طشت، یك كاسه گلی، یك ظرف آبخوری، یك پرده پشمی، یك ابریق، یك سبوی گلی، دو كوزه سفالین، یك پوست به عنوان فرش و یك عبا، همة ابزار تو شد برای تشكیل یك زندگی.
وقتی اینها را پیش روی پدرت نهادند، اشك در چشمانش حلقه زد، دستهای مباركش را به سوی آسمان بلند كرد و دعا فرمود:
ــ خدایا! به اهل بیت من بركت عنایت كن. و این ازوداج را برای كسانی كه اكثر ظرفهایشان گلی است مبارك گردان.
خداوند بر مقام تو در نزد خویش بیفزاید فاطمه جان كه برترین زنان عالم بودی و به كمترین مایحتاج از زندگی، قناعت فرمودی. من دنیا را پیش از ازدواج، طلاق گفته بودم و سختی دنیا در مذاقم عین حلاوت بود، اما تو، دختری كه در سن جوانی، در سن آرزوهای شیرین، پا به خانه من می‌نهادی، چگونه آن همه سختی را بر جان خویش خریدی و لب جز به مهر و دهان جز به شُكر نگشودی.
زیستن با كسی كه به دنیا جز با دیدة غضب نمی‌نگرد ساده نیست. حتماً كسی چون فاطمه، چون تو باید كه زیستنی اینچنین سخت و طاقت سوز را بتواند.
یادم نمی‌رود آن روز را كه پس از دو روز، تلاش و خستگی و گرسنگی به خانه آمدم، گفتم:
ــ فاطمه جان! چیزی برای خوردن در خانه هست؟
تو شرمسار و مهربان گفتی:
ــ دو روز است كه هیچ چیز در خانه برای خوردن نبوده است و كودكان دو روز است كه جز گرسنگی، هیچ طعام ندیده‌اند.
گفتم كه:
ــ چرا این در دو روز هیچ نگفته‌ای؟
گفتی:
ــ تو اگر می‌داشتی، حتم به خانه می‌آوردی، من شرم می‌كنم از تو چیزی بخواهم كه در دست و توان تو نیست.
و من شرمسارِ آنهمه شكیبایی و مهربانی شدم و از خانه درآمدم تا حتی اگر شده با قرضی، چیزی فراهم كنم و به خانه آورم.
از همسایه‌ای یك دینار وام گرفتم و به سمت بازار رفتم تا برایتان خوراكی تهیه كنم، در راه، مقداد را دیدم.
هوا عجیب گرم بود، از خورشید، آتش می‌بارید و از زمین شعله‌های حرارت می‌جوشید. از سر و روی مقداد، عرق می‌ریخت و پیدا بود كه گرسنگی رمق راه رفتن را از او گرفته است.
گفتم:
ــ مقداد! در این گرما، به چه كار از خانه درآمده‌ای؟ گفت:
ــ از من بگذرید ای ابوالحسن. و از حال من نپرسید:
گفتم:
ــ برادرم محال است كه از حال تو بی‌خبر بمانم و بگذرم.
باز امتناع كرد و عاقبت در مقابل الحاح من تسلیم شد و گفت:
ــ صدای گریة گرسنگی زن و فرزندانم را تاب نیاوردم و از خانه بیرون زدم بدین امید كه شاید خدا فرجی كند و گشایشی مرحمت فرماید.
بغضی كه در گلویم نشسته بود تركید و اشك، پهنای صورتم را گرفت. آن یك دینار را به مقداد دادم و گفتم:
ــ تو از من نیازمندتری.
از شرم دستهای تهی به خانه بازنگشتم، به مسجد پناه بردم، نماز را به پیامبر اقتدا كردم. پس از فراغت از نماز پیامبر دستم را گرفت و به من فرمود:
ــ علی جان! مرا به خانه‌ات مهمان می‌كنی؟
چه می‌گفتم؟ پیامبر خود طالب تشرف بود و ما جز گرسنگی در خانه، هیچ نداشتیم.
سكوت، تنها یاور شرمساری من بود كه در آن لحظه هیچ كلام به كار نمی‌آمد، پیامبر سؤال خویش را مكرر فرمود و اضافه كرد:
ــ یا بگو كه بیایم، یا بگو كه نیایم، چرا سكوت می‌كنی؟
دل را به دریای خلق محمدی زدم و گفتم:
ــ شرمسارم ولی بیایید.
دست در دست پیامبر روانة خانه شدیم و من تمام راه نه از گرما كه از شدت شرم، عرق می‌ریختم.
رفته بودم كه برای سفرة خالی طعام بیاورم و اكنون مهمان می‌آوردم.
وقتی به خانه آمدیم قامت تو در محراب، افراشته بود و از كاسه‌ای در كنار سجادة تو، بخار مطبوع طعام بر‌می‌خاست. طعامی كه به یقین دنیایی نبود.
تو بر پدرت و من سلام كردی و به استقبال آمدی. پیامبر تو را در آغوش گرفت، دست بر سر و رویت كشید و گفت:
ــ چگونه‌ای دخترم؟
تو دو روز تمام گرسنگی كشیده بودی و شاهد گرسنگی كودكانت بودی، رنگ رویت از ضعف زرد بود و در پاهایت توان ایستادن نبود، اما گفتی:
ــ خوبم پدر. بسیار خوبم پدر.
وای كه تو چه صبور و مهربان بودی.
من گفتم:
ــ این طعام از كجاست فاطمه جان.
به جای تو پدرت پاسخ فرمود:
ــ این بدل آن یك دینار توست كه به مقداد بخشیدی، تازه این غذای بهشتی، جزای دنیای توست، باش تا پاداش آخرت.
سپس اشك در چشمان پدرت نشست و فرمود:
ــ شكر خدای را كه تو را به منزلة زكریا و فاطمه‌ام را به منزلة مریم ساخت كه برایشان از بهشت طعام می‌آمد.
تو در خانة من اینگونه صبوری كردی و دم برنیاوردی. من چگونه می‌توانم فراق چون تو مهربانی را تحمل كنم؟
بیش از یكماه از عقدمان می‌گذشت و من هنوز تو را در خانه نداشتم و شرم می‌كردم از اینكه با پدرت در این‌باره سخن بگویم.
یك روز برادرم عقیل به خانه‌مان آمد و گفت:
ــ برادر! چرا فاطمه را از پدرش نمی‌خواهی تا زندگی‌تان سامان بگیرد و چشم ما و دوستان تو به وصلت شما روشنی پذیرد.
گفتم: اشتیاق من در این‌باره كم نیست، اما حیا می‌كنم كه با پیامبر در میان بگذارم.
عقیل مرا سوگند داد كه برخیزم و با او به خانة شما بیایم و ترا از پدرت بخواهم.
در راه با ام‌یمین و ام‌سلمه مواجه شدم، آنها گفتند:
ــ این كار را به ما بسپارید كه زنان اموری اینچنین را بهتر كارسازی می‌كنند.
ما در پشت در ایستادیم و آنان پیام آوردند كه پیامبر تو را فرا می‌خواند.
من حیادار و شرمسار، پیش رفتم و در كنار پیامبر نشستم. پیامبر، مهرآمیز فرمود:
ــ علی جان! می‌خواهی فاطمه را به تو بسپارم؟
گفتم:
ــ بله، سر و جان به فدایت.
فرمود:
ــ با همة میل و اشتیاقم علی جان! هم امشب یك میهمانی مختصر بگیر و همسرت را ببر.
سعد، گوسفندی هدیه كرد، تنی چند از صحابی ذرت آوردند، من هم با ده درهمی كه پیامبر به من داده بود روغن و خرما و كشك خریدم و سفره‌ای گسترده شد. پیامبر فرمود:
ــ برو و هر كه را كه می‌خواهی دعوت كن، اما خانه كوچك است، بگو كه ده نفر ـ ده نفر بیایند و غذا بخورند و جایشان را به دیگران بدهند.
من به مسجد رفتم و هر كه را كه دیدم، دعوت كردم، بزودی خبر به دیگران رسید و جمعیت از گوشه و كنار مدینه راهی ضیافت شد.
پیامبر در كنار ظرف غذا نشسته بود و با دستهای مباركش برای میهمانان غذا می‌كشید، صدها نفر آمدند و خوردند و رفتند و غذا به بركت دستهای پیامبر، هیچ كم نیامد.
بعد برای من و تو غذایی كشید و كنار نهاد.
وقتی میهمانان، همه رفتند، تو را و مرا فراخواند، دستهایمان را اول بر سینه‌اش نهاد و بعد در دستهای هم. میان چشم‌های هردومان را بوسه داد و به من فرمود:
ــ علی جان! همسرت خوب همسری است.
و به تو فرمود:
ــ فاطمه جان! شوهرت، خوب شوهری است.
ــ دخترم مبادا نگران باشی از فقر شوهرت. فقر برای من و اهل بیت من مایة افتخار است.
ــ‌ دخترم من تو را به بهترین مرد روی زمین شوهر داده‌ام، همسرت بزرگ دنیا و آخرت است.
ــ دخترم مبادا كه از شویت نافرمانی كنی، شوهرت، مسلمان‌ترین، عالم‌ترین و حلیم‌ترین خلق روی زمین است.
ــ دخترم ذخایر دنیا و آخرت را بر پدرت عرضه كردند، بی‌آنكه هیچ از مقامش در نزد خداوند بكاهند، اما من نپذیرفتم و تن به مال و ثروت ندادم.
ــ دخترم! قدر علی را بدان.
و مرا به خلوت برد و فرمود:
ــ علی جان! با فاطمه‌ام مهربان باش. با او نیكی كن. به او محبت كن كه او پارة تن من است و من به ملالت او ملول می‌شوم و به شادی‌اش مسرور.

شما دو تن را به خدا می‌سپارم و او را بر شما خلیفه می‌گردانم.
ما را تنها گذاشت، در را بست و از پشت در نیز ما را دعا فرمود:
ــ خداوند شما و نسل شما را پاكیزه گرداند، من دوستم با دوستان شما و دشمنم با دشمنان شما. و به خدایتان می‌سپارم.
من كه در زندگی از تو جز مهر و لطف و وفا ندیدم خدا كند كه دل تو نیز از من ناخشنود نباشد.
تو را از آنجا كه مادر پدر بودی، پیامبر می‌خواست كه نزدیك خویش ببیند. می‌خواست كه خانه‌ای در نزدیكی او داشته باشیم تا هر روز چشمش به دیدار تو روشن شود و چشم من به زیارت او.
حارثه بن نعمان چند خانه در مدینه داشت، همه را در طبق اخلاص نهاد و نزدیك‌ترینش را پیامبر برای ما برگزید و او را دعا فرمود.
و ما به خانه‌ای در جوار پیامبر فرود آمدیم.
سنت نبوی كارها را میان من و تو تقسیم كرد و مرز این تقسیم را درب خانه قرار داد.
كارهای داخل خانه بر دوش تو قرار گرفت و كارهای بیرون بر عهدة من.
اما تو حیف بودی برای كار كردن و آنهمه كار، وجود نازكت را می‌آزرد.
رفت و روی خانه، شستشوی لباس، پختن نان و غذا، آسیا كردن گندم و ... وقتی در كنار روزه‌های پی‌درپی و عبادتهای شبانه تو قرار می‌گرفت، توانت را می‌ربود و خسته‌ات می‌كرد.
وقتی چشمم به تاول دست‌های تو افتاد، دلم آتش گرفت، گفتم:
ــ بیا به نزد پیامبر برویم و از او خدمتكاری تقاضا كنیم.
رفتیم، اما دست پیامبر از ما تنگ‌تر بود، ولی انگار «نه» گفتن به تقاضا در قاموس پیامبر نبود، به تو تسبیحی آموخت كه پس از آن كارها سهل می‌نمود و گره‌ها گشاده:
«
پس از هر نماز سی‌وچهار بار الله اكبر بگویید و خدا را به بزرگی یاد كنید، سی‌وسه بار الحمدالله بگویید و سپاس او را بگذارید و سی‌وسه مرتبه خدا را تنزیه كنید و سبحان الله بگویید
و پس از آن، این گونه تسبیح به نام تو شهرت یافت كه تو بانی این فیض و مجرای آن به سوی خلایق شدی.
والله كه خانة تو، خانه سكینه و آرامش بود و من هر گاه به خانه در می‌آمدم، یك نگاه تو، تمامی غم‌ها و غصه‌ها را از دلم می‌زدود.
كوله‌بار جهادها به دست تو بسته می‌شد، جراحت سنگین جنگ‌ها به دست تو التیام می‌یافت و حتی خون شمشیرهای من و پیامبر با دستهای مبارك تو شستشو می‌گشت.
و من كلام پیامبر را در زندگی با تو، بیشتر و بهتر از هر كس دیگر دریافتم كه فرمود:
«
جهاد زن، خوب همسرداری است
و چه كسی می‌تواند نقش تو را در استحكام گامهای من و قوت بازوهای من و صلابت شمشیرهای من انكار كند؟
تو اگر نبودی من با چه كسی می‌توانستم زندگی كنم؟ جز دل آسمانی تو كدام آشیانِ دلی می‌توانست روح مرا در خویش جای دهد؟ و جز من چه كسی می‌تواند قدر و منزلت تو را بشناسد كه نه سال تمام با تو زندگی كرده‌ام و جز صفات الهی و خلق و خوی محمدی هیچ از تو ندیده‌ام؟
روح تو آنقدر بزرگ بود كه در ازدواج، شفاعت پیروانت را به كابین طلبیدی و خداوند بر این مهر صحه گذاشت.
كلام تو وحی محض بود و رفتار تو عین سنت. تو خود، ملاك و ضابطه بودی. تو با هیچ معیاری سنجیده نمی‌شدی. تو خود محك بودی، شاهین سنجش بودی.
عفت، از تو نشأت می‌گرفت، حیا، وام‌دار تو بود، تقوی آن بود كه تو داشتی، روزه ‌آن بود كه تو می‌گرفتی، نماز آن بود كه تو می‌خواندی، عمل صالح آن بود كه تو می‌كردی. چشم نجابت به تو بود و نگاه پاكدامنی، خیره به رفتار تو. زنانگی پای درس تو می‌نشست و خانمی از تو سرمشق می‌گرفت.
یادم نمیرود آن روز را كه رسول خدا در مسجد و در میان اصحاب، از ما سؤال كرد:
ــ برترین چیز برای زن چیست؟
و ما همه ماندیم، حتی من كه متصل به منزل وحی بودم ماندم، آمدم از تو سؤال كردم و پاسخ ترا پیش پیامبر بردم.
ــ بهترین چیز برای زن آن است كه نه مردی او را ببیند و نه او مردی را.
پیامبر به فراست دریافت كه این كشف، كشف من نیست، كشف فاطمی است.
گفت:
ــ این پاسخ از آن كیست؟
گفتم:
ــ دخترتان فاطمه.
با تبسمی ملیح فرمود:
ــ حقا كه پارة تن من است.
فاطمه جان! آنچه از دست من رفته است، پارة تن رسول الله است. حضور تو مرهمی بود بر جراحت فقدان رسول.
اما... اكنون من اینهمه تنهایی را به كجا ببرم؟

 

--------------------------
[1]
اِنَ الله تَبارَكَ و تَعَالی یَغْضِبُ لِغَضَبِ فاطِمَه وَیَرْضی لِرِضاها.



تاریخ : شنبه 19 فروردین 1391 | 07:06 ق.ظ | نویسنده : بی نام | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.