تبلیغات
«تـــــكــســوار حـــــجــــــاز» - فرزندان فاطمه زهراسلام الله علیها
اگر تو فاطمه نبودی با آن عظمت دست نیافتنی و من هم حسن نبودم با این قلب رقیق و دلِ شكستنی، باز هم سفارش تو مادر ـ گریه نكردن ـ عملی نبود.
اگر من تنها یك فرزند بودم ـ هر فرزندی‌ـ و تو تنها یك مادر بودی ـ هر مادری ـ در حال ارتحال، باز هم به دل نمی‌شد گفت كه نسوز و به چشم نمی‌شد گفت كه آرام بگیر و اشك مریز.
چه رسد به این كه تو فقط یك مادر نیستی، تو فاطمه‌ای! تو زهرای اطهری! تو نزدیكترین و بی‌واسطه‌ترین بازماندة منزل و مهبط وحی‌ای! تو محب و محبوب خدا و پیامبری!
چه كسی عشق خدا و پیامبر را نسبت به تو نمی‌داند؟
كم مانده بود، پیامبر به بلال بگوید:
«
بر بالای مأذنه كه رفتی بعد از هر اذان به صدای بلند اعلام كن كه محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلم ـ فاطمه را دوست دارد، دوست داشتنی الهی و تكوینی، دوست داشتنی سنتی و تشریعی
اینچنین بود عشق مشهور پیامبر به تو. و عشق تو به پیامبر، شهره‌تر، آنچنانكه لقب «ام ابیها» گرفتی و آنچنانكه بعد از ارتحال پیامبر هیچ كس خندة تو را ندید و در عوض، گریستن‌ات، دشمن را به ستوه آورد.
ما از آنجا كه پیش از تولد، ظهور یافته‌ایم و پس از وفات نیز، ادامه حیات می‌دهیم، من رنجهای تو را به خاطر پیامبر، حتی پیش از تولدم دیده‌ام.
.....
من اگر چه در سال سوم هجرت به دنیا آمدم، اما رنجهای تو را پیش از هجرت و پس از آن بوضوح دیدم، به همین دلیل به تو حق می‌دادم كه پس از رحلت پیامبر، آنچنان غریبانه و جگرسوز در بیت الاحزان، ضجه بزنی و فغان كنی.
من حتی تولد خودم و ناز و نوازشهای پیامبر را به خاطر دارم. پیامبر مشتاق و بی‌تاب به خانه آمد تا اولین فرزند تو را ببیند، وقتی مرا در آغوشش گذاشتند، اول گره در ابروانش افتاد:
ــ مگر نگفتم كودك را در جامة زرد نباید پیچید؟
پیامبر به كرات فرموده بود و آن خادمه اشتباه كرده بود، مرا با جامه‌ای سپید پوشاندند و به آغوش پیامبر سپردند.
پیامبر از شادی آنچنان خندیدند كه دندانهای سپیدشان نمایان شد و سر و رو و چشم و لب‌های مرا غرق بوسه كردند و گفتند: خدایا! چقدر من این كودك را دوست دارم. در گوشهایم اذان و اقامه گفتند و بعد از تو و پدرم پرسیدند:
نامش را چه نهاده‌اید؟
هر دو عرضه داشتید:
ــ ما در نامگذاری كودكمان از شما سبقت نمی‌جوییم.
پیامبر فرمودند:
ــ من نیز از خدا در این باره پیشی نمی‌گیرم.
تا این كه جبرئیل آمد و نام انتخابی خداوند «حسن» را به ارمغان آورد، نام اولین فرزند هرون اما در لسان عرب.
اینها هنوز از خاطرم نرفته است، اما آنچه بیش از اینها، اكنون، جگرم را می‌سوزاند، تداعی نوازش‌های مادرانه توست.
مرا به هوا می‌انداختی، بغل می‌كردی، در آغوش می‌فشردی، غرق بوسه‌ام می‌كردم و برایم شعر می‌خواندی:
اَشْبِه اَباكَ یا حَسَنْ
وَاخْلَعْ عَنِ الْحَقّ اَلرَسنْ
وَاعْبُدْ اِلهَاً ذامَنَنْ
وَلا توال ذاالاْحَنْ.[1]
«حسن جان! مثل پدرت علی باش و ریسمان از گردن حق باز كن و به عبادت خدای بخشنده برخیز و با كینه‌توزان دوستی مكن».
من كه شعرهای نوازشگرانه تو را در دوران كودكی‌ام، فراموش نكرده‌ام، چگونه می‌توانم نیایش‌ها و مناجات‌های شیرین تو را با خدا از یاد برده باشم:
«خداوندا! به حق عرش و آنكه علوّش بخشید، به حق وحی و آنكه نازلش فرمود و به حق پیامبر و آنكه به او پیام داد و به حق كعبه و آن كه آن را بنا كرد.
ای شنوندة هر صدا و ای جمع كنندة همه از دست رفته‌ها و ای زنده كنندة خلایق پس از مرگ!
بر محمد و اهل بیت او درود فرست و به ما و جمیع مؤمنین و مؤمنات در شرق و غرب زمین فرج و گشایشی نزدیك از جانب خودت عنایت فرما، به شهادت این كه خدایی جز خدای یگانه نیست و محمد ـ صلّی الله علیه و آله و سلم ـ بنده و رسول توست، درود خدا بر او و فرزندان پاك و شایسته‌اش».[2]
یا این شكر و سپاس همیشگی تو كه:
«اَلْحَمْدُِللهِ عَلی كُلّ حَمْدٍ وَ ذِكْرٍ وَ شُكْرٍ وَ صَبْرٍ وَ صَلاةٍ وَ زَكاةٍ وَ قِیام وَ عِبادةٍ وَ سَعادةٍ وَ بَرَكة وَ زیادَةٍ وَ رَحْمَةٍ وَ نِعْمَةٍ وَ كَرامَةٍ وَ فَریضةٍ وَ سَرّاءٍ وَ ضرّاءٍ وَ شِدَّةٍ وَرَخاءٍ وَ مُصیبَةٍ وَ بَلاء و عُسْرٍ وَ یُسْر و غِناءٍ وَ فَقْرَ وَ عَلی كُلّ حالٍ وَ فی كُلّ أوانٍ وَ زَمانٍ وَ فی كُلّ مَثْوی وَ مُنْقَلبَ وَ مقام.»
مادر! تو را كه چنین فاطمه‌ای هستی چطور می‌توان دوست نداشت؟ چطور می‌توان دل از تو كند؟ مگر من یادم می‌رود آن شب را كه تا صبح در كنار محراب تو نشستم و نمازهای تو را و نفس نفس‌های خائفانه تو را دیدم و مناجات و دعاهای تو را شنیدم و در حسرت یك دعا برای خودت، برای خودمان ماندم و صبح گفتم:
ــ مادر! چرا همه‌اش دیگران؟ پس خودت؟ خودمان؟
و تو گفتی ـ و هنوز اشك چشمهایت خشك نشده بود ـ
ــ فرزندم! عزیزم! اَلْجارُ ثمَّ اَلدّار. اول همسایه و بعد خانه، اول دیگران و بعد خودمان.
و این شیوة معمول و موسوم زندگی تو بود.
تو اصلاً برای خودت نبودی، ایثار محض بودی و زیباترین سرمشق بخشش.
یادت هست كه تو و پدر به خاطر شفای من و برادرم حسین، تصمیم به روزه گرفتید؟ و سه روز متوالی افطارتان را به دیگران بخشیدید؟
من و حسین در بستر بیماری خفته بودیم و تو و پدر پروانه‌وار گردمان می‌گشتید و مداوایمان می‌كردید.
پیامبر به عیادتمان آمد و به شما گفت:
ــ نذری كنید برای شفای این دو كودك.
تو و پدرم علی گفتید:
ــ ما نذر می‌كنیم كه با شفای این دو نور چشم، سه روز متوالی روزه بگیریم.
من و حسین، چشمان بیمارمان را گشودیم و گفتیم:
ــ ما نیز سه روز، روزه می‌گیریم.
و پیشاپیش حلاوت سه بوسه از لبان مبارك پیامبر را چشیدیم.
فضه خادمه هم گفت:
ــ اگر خدا این دو عزیز را شفا عنایت كند، من نیز سه روز پیاپی روزه می‌گیرم.
ما به لطف خدا و دعای شما شفا یافتیم و اولین روز ادای نذر آغاز شد.
وقت افطار بود، دور سفره نشسته بودیم تا پدر از مسجد بیاید و یك روز، روزه را در كنار او بگشاییم.
ما حضری پنج نان جو بود كه جُو آن را پدر وام گرفته بود، فضه آرد كرده بود و تو پخته بودی. هر كدام یك نان جو و آب.
دستهای پنج روزه دار هنوز به سفره نرسیده بود كه صدای در بلند شد.
ــ سلام ای خاندان وحی! ای اهل بیت نبوت! مسكینم و در نهایت فقر. از آنچه می‌خورید به ما نیز بخورانید تا خدای جزای خیر به شما بدهد...
هنوز كلام فقیر به پایان نرسیده بود كه تو و پدرم نان‌های خود را بر روی هم گذاشتید و ناگاه نانهای من و حسین و فضه را هم بر روی آن یافتید و همه را تحویل سائل دادید و از او عذر خواستید.
افطار با آب گشوده شد و همه گرسنگی را با خود به رختخواب بردیم.
فردای آن روز نیز ماجرا به همین نحو گذشت، وقت افطار یتیمی در زد و هر پنج نان جو در دامان او قرار گرفت و آنچه بر سر سفرة افطار ماند، كاسه گلین آب بود.
روز سوم علاوه بر گرسنگی، ضعف نیز آمده بود ولی او هم نتوانست نانها را در سفره نگاه دارد و سائل را دست خالی باز گرداند.
بعد از این كه پنج نان روز سوم روزه نیز به اسیری درمانده، بخشیده شد، من و حسین از حال رفتیم، تو چشمانت به گودی و كبودی نشسته بود، اما به نماز ایستادی و پدر هم كه مرد گرسنگی بود و صبوری، چون كوه، استوار ایستاده بود و خم به ابرو نمی‌آورد ولی به حال ما رقت می‌برد.
تنها چیزی كه می‌توانست ما را از آن نحافت و ضعف در بیاورد، دیدار پیامبر بود.
من و حسین بدین اشتیاق از جا كنده شدیم و دست در دست پدر، به سوی خانه پیامبر راه افتادیم.
وقتی پیامبر ما را به آن حال دید، سخت غمگین شد، بغض گلویش را فشرد و بلافاصله از حال تو پرسید. و به پرسش اكتفا نكرد، گفت برخیزید! برخیزید! تا حال و روز فاطمه را جویا شویم.
و در طول راه همه‌اش با خدا می‌گفت:
ــ خدایا ببین چه می‌كنند اینها برای رضای تو! خدایا! عشق تو با اینها چه كرده است!
وقتی به خانه درآمدیم و پیامبر دید كه شكمت از گرسنگی به پشت چسبیده و توان از تنت و حالت از چشمانت رفته است، بغضش تركید، ترا در آغوش گرفت و های های گریست. در این تب و تاب، هیچ كس مثل جبرئیل نمی‌توانست، غم سنگین دل پیامبر را از جا تكان دهد. انگار این جبرئیل نبود، خود خدا بود كه در خانه ظهور می‌كرد.
جبرئیل به پیامبر سلام كرد و مژده داد كه هدیه‌ای از جانب خدا برای این خاندان آورده است. چه ذوقی می‌كرد جبرئیل كه این هدیه را با دست‌های امانت خود حمل كرده بود، آنچنانكه عطر بی‌نظیر خنده‌اش در فضا می‌پیچید.
آن هدیه چه بود؟
خدا شما روزه‌داران ایثارگر و ما را به بهانه و طفیلی شما ستایش كرده بود. و چه هدیه‌ای برتر از این كه انسان مورد تمجید و ستایش خدا قرار بگیرد:
«
خوبان این جهان، در آن جهان، جامهایی از چشمه‌های بهشتی می‌نوشند.
چشمه‌های جوشنده‌ای كه تنها برای بندگان ناب و خالص خدا فوران می‌كند.
آنان كه به نذر خود وفا می‌كنند و از روز قیامت كه شرّ آن گسترده است می‌هراسند و طعام خود را علیرغم نیاز شدیدشان به مسكین و یتیم و اسیر می‌بخشند. (و حرف دلشان این است كه) :  
«ما تنها و تنها به خاطر خدا ایثار می‌كنیم و چشم تشكر و پاداش از شما نداریم.

ما به خدا عشق می‌ورزیم و از روز وحشتناك قیامتش می‌هراسیم.»
پس خداوند آنان را از شر آن روز در امان می‌دارد و خرمی و شادكامی‌شان می‌بخشد. و پاداش صبوری و ایثارشان را، بهشت و حریر عنایت می‌كند[3]...»
هر چه هست از بركت توست مادر! و هر چه فرزندانمان هم داشته باشند از بركت وجود توست. تو زنی هستی كه امامت بشر در مقابل تو زانو می‌زند، تو همسر و مادر رهبری خلایقی.
و آنچه هم اكنون از دست ما می‌رود چنین عظمتی است، نه ما كه جا دارد جهان بر این مصیبت گریه كند. جا دارد كوهها در این اندوه متلاشی شود.
بی‌آنكه بخواهم، شعرهایی كه تو در سوگ پیامبر می‌خواندی در ذهنم تداعی می‌شود:
اِنَّ حُزْنی عَلَیْكَ حُزْنٌ جَدید
وَفُوادی وَاللهِ صَبٌّ عَنید
كُل یَوْمٍ یَزیدُ فیه شجونی
وَاكْتِأبی عَلَیْكَ لَیْسَ یَبید.[4]
نَفْسی علی زَفَراتِها مَحْبُوسة
یالَیْتَها خَرَجت مَعَ الزفّرات
لاخَیْرَ بَعْدَكَ فِی الْحَیاةِ و اِنَّما
اَبكی مَخافة اَنْ تَطُولَ حَیاتی.[5]
اینها زبان حال ماست مادر!
وقتی دست ما را می‌گرفتی، به مزار پیامبر می‌بردی، در كنار قبر او می‌نشستی و این شعرها را زمزمه می‌كردی، ضجه می‌زدی و ما را می‌گریاندی، ما چگونه می‌توانستیم تصور كنیم كه همان شعرها، زبان حال ما بشود بر بالین احتضار تو؟!
خدایا چه سخت است از دست دادن مادری كه عصارة خوبی است.

------------------


[1] بحار الانوار، جلد 43، صفحه 286.
[2]
اَلّلهُمَ بِحَقّ الْعَرْشِ وَ مَنْ عَلاه، وَ بِحَقّ الْوَحْیِ وَ مَنْ اَوْحاه وَ بِحَقّ النَّبِی وَ مَنْ نَباه وَ بِحَقّ اَلْبَیْتِ وَ مَنْ بَناه. یا سامِعَ كُلّ صَوْتٍ، یا جامِعَ كُلّ فَوْتٍ. یا بارٍی النُّفوس بَعْدَ الْمَوْتِ، صِلّ عَلی مُحّمَدٍ وَ اَهْلِ بَیْتِه و آتِنا وَ جَمیع الْمُؤمِنینَ وِ الْمُؤمِنات فی مَشارِقِ اْلاَرْضِ و مَغارِبِها فَرَجاً مِنْ عِنْدِكَ عاجِلاً بِشَهادَةِ اَنْ لا اِلهَ اِلاّ الله وَ اَنَّ مُحَمَّداً عَبْدٌكَ وَ رَسُولَكَ صَلّیَ اللهُ عَلَیْهِ وَ عَلی ذُرَّیتهِ الطّیبینَ الطّاهِرین وَسَّلَم تَسْلیماً، مهج الدعوات، ص 177.
[3]
آیات 5 تا 22 سورة انسان.
[4]
اندوه من بر تو اندوه تازه‌أی است.
و قلب من به خدا در تب و تاب مصیبتی سرسخت است.
هر روز غم و اندوه من افزوده می‌شود.
اما گریه‌ام بر تو هرگز پایان نمی‌پذیرد. (بیت الاحزان، ص 70)
[5]
جانم زندانی نفسهایم گشته است.
أی كاش این جان و این نفسهایم با هم از وجودم رخت می‌بستند.
بعد از تو هیچ خیر در این زندگانی نیست.
و گریه‌ام از این است كه مبادا حیاتم پس از تو طولانی شود. (بیت الاحزان، ص 48.)

 



تاریخ : شنبه 19 فروردین 1391 | 07:07 ق.ظ | نویسنده : بی نام | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.